بخش 19 - اندر مذمّت عمّ گوید
Toggle stanza 1آنکه عمّ تو و آنکه خال تواند
11
آنکه عمّ تو و آنکه خال تواند
همه در قصد خون و مال تواند
22
عمّ که بدگوی و پر ستم باشد
عم نباشد که درد و غم باشد
33
در مهی خویشتن پدر کرده
به گه پرورش به در کرده
44
در کن و در مکن مه خانه
در بیار و بده چو بیگانه
55
چون عقاب و چو باز وقت گرفت
همچو گنجشک و عکه خوار گرفت
66
همچو کیر جوان به وقت بگیر
باز وقت بیار خایهٔ پیر
77
دیدی ار دست و پای بلعم را
دردسر آن عمامهٔ عم را
88
گرت بخشد عمامه عم مستان
کان بود چون عطای بدمستان
99
کان عمامه نه بهر آن دادست
کز وجود تو خوشدل و شادست
1010
تا ندیده است پای را هنجار
ندهد دست عم ترا دستار
1111
انده خال و غمّ عم بگذار
تا بوی شاد خوار و برخوردار
1212
ورنه جان کن که دل ستم نکشد
عاقل اندوه خال و عم نکشد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

