غزل شمارهٔ 78
Toggle stanza 1اندر دل من عشق تو چون نور یقین است
11
اندر دل من عشق تو چون نور یقین است
بر دیدهٔ من نام تو چون نقش نگین است
22
در طبع من و همت من تا به قیامت
مهر تو چو جان است و وفای تو چو دین است
33
تو بازپسین یار منی و غم عشقت
جان تو که همراه دم بازپسین است
44
گویی ببُر از صحبت نااهل برِ من
از جان ببُرم گر همه مقصود تو این است
55
آن را که غرض صحبت دیدار تو باشد
او را چه غم تاش و چه پروای تکین است
66
امّید وصال تو مرا عمر بیفزود
خود وصل چه چیز است که امید چنین است
77
گفتم که تو را بنده نباشد چو سنایی
نوک مژه بر هم زد یعنی که همین است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
نیک و بد این مرحله خاکش به کمین است
چشمی که به پا دوخته باشی همه بین است
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 555
این خانه چه خانه ست پریخانه چین است
پر حور یکی غرفه ز فردوس برین است
جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 19
آن کیست سواره که بلای دل و دین است
صد خانه برانداخته در خانه زین است
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 148
سبزی که سیاه است ازو روز من این است
سروی که منم فاخته اش این نمکین است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2146
آن خانه برانداز که در خانه زین است
معمار تمنای من خاک نشین است
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 2147

