قصیدهٔ شمارهٔ 62 - در عزت عزلت و قناعت گوید

Toggle stanza 1
درین مقام طرب بی تعب نخواهی دید
1

درین مقام طرب بی تعب نخواهی دید

که جای نیک و بدست و سرای پاک و پلید

2

مدار امید ز دهر دو رنگ یک رنگی

که خار جفت گلست و خمار جفت نبید

3

به عیش ناخوش او در زمانه تن در ده

که در طویلهٔ او با شبه است مروارید

4

ز دور هفت رونده طمع مدار ثبات

میان چار مخالف مجوی عیش لذیذ

5

که دیدی از بنی آدم که بر سریر سرور

دو دم کشید کز آن صد هزار غم نچشید

6

به شهوتی که برانی چه خوش بوی که همی

ز جانت کم شود آن یک دو قطره کز تو چکید

7

نگر چه شوخ جهانیست زان که جفت از جفت

خوشی نیافت که تا پاره‌ای ز جان نبرید

8

چو دل نهادی بر نور روز هم در وقت

زمانه گوید خیز و نماز شام رسید

9

چو باز در شب تاری خوشت بباید خفت

خروس گوید برجه که نور صبح دمید

10

دو دوست چون بهم آیند همچو پره و قفل

که تا دمی رخ هجرانشان نباید دید

11

همی بناگه بینی گرانی اندر حال

بیاید و به میانشان فرو خزد چو کلید

12

درین زمانه که دیو از ضعیفی مردم

همی سلاح ز لاحول سازد و تعویذ

13

کسی که عزت عزلت نیافت هیچ نیافت

کسی که ریو قناعت ندید هیچ ندید

14

کسی که شاخ حقیقت گرفت بد نگرفت

کسی که راه شریعت گزید بد نگزید

15

رهی خوشست ولیکن ز جهل خواجه همی

خوشی نیابد ازو همچنان که خار از خید

16

برین سنا نرسد مرد تا سنایی وار

روان پاکش ازین آشیانه بر نپرید

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

گذشت عمر به لرزیدنم ز بیم و امید

قضا نوشت‌ مگر سرخطم‌ به‌ سایهٔ بید

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 1582

به گرد عارض تو گر دمیده یک دو سه موی

مکن ز عشق من و حسن خویش قطع امید

جامیدیوان اشعارقطعاتشمارهٔ 9

به طرف باغ عجب دلکش است سایه بید

که لمعه لمعه درخشد ازان میان خورشید

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 154

ز سبزه گرد لب جوی خط تازه دمید

به تازگی خط آیندگان باغ رسید

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 273

جهان بر ابرویِ عید از هِلال وَسمه کشید

هِلال عید در ابرویِ یار باید دید

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 238

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید

وظیفه گر برسد، مصرفش گُل است و نَبید

حافظغزلیاتغزل شمارهٔ 239

دریغ! مدحت چون زر و آبدار غزل

که چابکیش نیاید همی به لفظ پدیذ

رودکیقصاید و قطعاتشمارهٔ 47

سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید

سلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 955

قلم به یاد تو در مشت من نمی‌گنجد

که دیر شد که نرفته‌ست در دوات امید

سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 28

به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود

که ای خزانهٔ ارزاق را کف تو کلید

سعدیمواعظقطعاتشمارهٔ 117 - ظاهرا در مدح صاحب دیوان است

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور