غزل شمارهٔ 148
Toggle stanza 1هر که در بند خویشتن نبود
11
هر که در بند خویشتن نبود
وثن خویش را شمن نبود
22
آنکه خالی شود ز خویشی خویش
خویشی خویش را وطن نبود
33
من مگوی ار ز خویش بی خبری
زان که از خویش مرده من نبود
44
در خرابات هر که مرد از خویش
تن او را ز من کفن نبود
55
ارنهای مرده هر چه خواهی گوی
از همه جز منت سخن نبود
66
با سنایی ازین خصومت نیست
زین خصومت ورا حزن نبود
77
مست باش ای پسر که مستان را
دل به تیمار ممتحن نبود
88
راستی را همی چو خواهی کرد
نیستی جز هلاک تن نبود

