رباعی شمارهٔ 213
Toggle stanza 1ای چون هستی برده دل من به هوس
ای چون هستی برده دل من به هوس
چون نیستیم غم فراق تو نه بس
گر چون هستی به دستت آرم زین پس
پنهان کنمت چو نیستی از همه کس
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ای فاضل منطقی به فریادم رس
با من مزن از منطق ازین بیش نفس
جامیدیوان اشعاررباعیاتشمارهٔ 60
آمد آمد ترش ترش یعنی بس
میپندارد که من بترسم ز عسس
رومیدیوان شمسرباعیاترباعی شمارهٔ 974
رویی که نخواستم که بیند همه کس
الا شب و روز پیش من باشد و بس
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 85
گر بیخبران و عیبگویان از پس
منسوب کنندم به هوی و به هوس
سعدیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 86
بیزار شد از من شکسته همه کس
من ماندهام اکنون و همان لطف تو بس
عراقیدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 85
دی میشد و دل رها نمیکرد به کس
برخاسته صد فغان هر گوشه که بس
عطارمختارنامهباب سی و چهارم: در صفتِ آمدن معشوقشمارهٔ 28
ای من به تو زنده همچو مردم به نفس
در کار تو کرده دین و دنیا به هوس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 214
اندر طلبت هزار دل کرد هوس
با عشق تو صد هزار جان باخت نفس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 215
شمعی که چو پروانه بود نزد تو کس
نتوان چو چراغ پیش تو داد نفس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 216
بادی که بیاوری به ما جان چو نفس
ناری که دلم همی بسوزی به هوس
سناییدیوان اشعاررباعیاترباعی شمارهٔ 217
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

