شمارهٔ 48
شاعر: سنایی
Toggle stanza 1خواجه در غم من ار گفت که چون بیخردان
خواجه در غم من ار گفت که چون بیخردان
دین به دل کردهای اندر ره دنیا لابد
دیو در گوش هوا و هوسش میگوید
از پی کبر و کنی چون متنبی سد جد
من چه دانستم کز تربیت روحالقدس
در گذشتهست ز شادی و گذشته زا شد
کرده یک ذوق به راه احدی چون احمد
شکر چون کوه حرا صبری چو کوه احد
گر بدانستمی آن خوی سلیمانی او
پیش او سجده کنان آمدمی چون هدهد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر مرا هیچ مرادی پس ازین پیش آمد
حاسدم را ز حسد روز پسین پیش آمد
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 741
شب مرا در جگر سوخته مهمانی بود
یوسف مصر درین زاویه زندانی بود
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 762
چه خیال است به تیغش دل بیتاب رسد؟
بیخبر بر سر این تشنه مگر آب رسد
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3415
حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید
کار شمشیر ز آیینه فولاد آید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 3615
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

