غزل شمارهٔ 115
Toggle stanza 1چه رنگهاست که آن شوخدیده نامیزد
11
چه رنگهاست که آن شوخدیده نامیزد
که تا مگر دلم از صحبتش بپرهیزد
22
گهی ز طیرهگری نکتهای دراندازد
گهی به بلعجبی فتنهای برانگیزد
33
به هیچ وقت به بازی کرشمهای نکند
که صدهزار دل از غمزه درنیاویزد
44
گهی کزو به نفورم بر من آید زود
گهش چو خوانم با من به قصد بستیزد
55
ز بهر خصم همی سرمه سازد از دیده
چو دود یافت ز بهر سنایی آمیزد
66
خبر ندارد از آن کز بلاش نگریزم
که هیچ تشنه ز آب فرات نگریزد
77
هزار شربت زهر ار ز دست او بخورم
ز عشق نعرهٔ «هل من مزید» برخیزد
88
نه از غمست که چشمم همی ز راه مژه
هزار دریا پالونهوار میبیزد
99
به هر که مردم چشمم نگه کند جز از او
جنایتی شمرد، آب ازان سبب ریزد
1010
جواب آن غزل خواجه بوسعید است این
«مرا دلیست که با عافیت نیامیزد»
زمین

