غزل شمارهٔ 16

Toggle stanza 1
نیست بی‌دیدار تو در دل شکیبایی مرا
1
نیست بی‌دیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بی‌گفتار تو در دل توانایی مرا
2
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
3
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا
4
چشمهٔ خورشید را از ذره نشناسم همی
نیست گویی ذره‌ای در دیده بینایی مرا
5
از تو هر جایی ننالم تا تو هر جایی شدی
نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا
6
گاهِ پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید
آن چه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا
7
کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل
با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا؟

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور