غزل شمارهٔ 16
Poet: Sanai
Toggle stanza 1نیست بیدیدار تو در دل شکیبایی مرا
11
نیست بیدیدار تو در دل شکیبایی مرا
نیست بیگفتار تو در دل توانایی مرا
22
در وصالت بودم از صفرا و از سودا تهی
کرد هجران تو صفرایی و سودایی مرا
33
عشق تو هر شب برانگیزد ز جانم رستخیز
چون تو بگریزی و بگذاری به تنهایی مرا
44
چشمهٔ خورشید را از ذره نشناسم همی
نیست گویی ذرهای در دیده بینایی مرا
55
از تو هر جایی ننالم تا تو هر جایی شدی
نیست جای ناله از معشوق هر جایی مرا
66
گاهِ پیری آمد از عشق تو بر رویم پدید
آن چه پنهان بود در دل گاه برنایی مرا
77
کرد معزولم زمانه گاه دانایی و عقل
با بلای تو چه سود از عقل و دانایی مرا؟
Zameen

