غزل شمارهٔ 406
Toggle stanza 1ای راه تو را دلیل دردی
11
ای راه تو را دلیل دردی
فردی تو و آشنات فردی
22
از دام تو دانهای و مرغی
در جام تو قطرهای و مردی
33
بی روی تو روح چیست؟ بادی
با زلف تو شخص کیست؟ گردی
44
خارست همه جهان و آن گه
روی تو در آن میانه وردی
55
در کوی تو نیست تشنگان را
جز خاک در تو آبخوردی
66
در راه تو نیست عاشقان را
جز داعیهٔ تو رهنوردی
77
در تو که رسد به دستمزدی
تا از تو نبود پایمردی
88
در عشق تو خود وفا کی آید؟
از خشک و تری و گرم و سردی
99
نیکست که آینه نداری
تا هست شفات، نیست دردی
1010
از آینهای بدی به دستت
چشم تو، تو را به چشم کردی
1111
در شهر تو نیست جز سنایی
بیوصل تو جز که یاوه گردی
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

