قصیدهٔ شمارهٔ 110

Toggle stanza 1
زهی پشت و پناه هر دو عالم
1

زهی پشت و پناه هر دو عالم

سر و سالار فرزندان آدم

2

دلیل راهت ابراهیم آزر

منادی ملتت عیسی مریم

3

شبستان مقامت قاب قوسین

در درگاه تو بطحا و زمزم

4

ملایک را نشان از چون تو مهتر

رسل را فخر از چون تو مقدم

5

نبودی گر برایت گفت ایزد

نه آدم آفریدی و نه عالم

6

کلاه و تخت کسرا از تو نابود

سپاه و ملک قیصر از تو درهم

7

میان اولیا صدری و بدری

میان انبیا مهری و خاتم

8

بوقت راز گفتن با خداوند

نیامد مر ترا یک مرد محرم

9

تویی زی اقربا درویش ایمن

تویی زی انبیا سلطان اعظم

10

نگیری خشم از دندان شکستن

شفاعت مر ترا باشد مسلم

11

ترا دانند زیف و ضال و مجنون

گهی ساحر گهی کاهن منجم

12

تو آن بودی که بودی و نگشتی

ز مدحت شادمان رنجور از ذم

13

ندانم در عرب یک خانه کو را

نبودست از برای دینت ماتم

14

روانت را همه جام پیاپی

سپاهت را همه فتح دمادم

15

تو آن مردی که در میدان مردان

تو داری پهلوانی چون غشمشم

16

تو آن شمسی که بر گردون دو نیمه

کنی مه را زهی برهانت محکم

17

بنوک تازیانه بر فگندی

نهاده گرز افریدون و رستم

18

به زنجیر اندر آرند و فروشند

هر آنکو هست عاصی از تو یکدم

19

ترا در صومعه بود ار شفاعت

بدیدی تا به ساق عرش بلغم

20

سپاه و تخت و ملک و گنج بگذاشت

ز عشق راهت ابراهیم ادهم

21

مرا یاد تو باید بر زبان بس

سنایی گردد از یاد تو خرم

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

شدم در گوشه میخانه محرم

گرفتم گوشه ای از جمله عالم

جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 304

چنان مست است از آن دم جان آدم

که نشناسد از آن دم جان آدم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1500

یکی مطرب همی‌خواهم در این دم

که نشناسد ز مستی زیر از بم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1505

خداوندا مده آن یار را غم

مبادا قامت آن سرو را خم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1514

چنان مستم چنان مستم من این دم

که حوا را بنشناسم ز آدم

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 1542

دو منظور موافق روی در هم

همه کس دوست می‌دارند و، من هم

سعدیخبیثات و مجالس الهزلخبیثاتشمارهٔ 36

رفیق مهربان و یار همدم

همه کس دوست می‌دارند و من هم

سعدیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 353

بسی صورت بگردیدست عالم

وزین صورت بگردد عاقبت هم

سعدیمواعظقصایدقصیدهٔ شمارهٔ 37 - در ستایش امیرانکیانو

دو امیرزاده در مصر بودند، یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت. عاقبة‌الاَمر آن یکی عَلّامهٔ عصر گشت و این یکی عزیزِ مصر شد.

پس این توانگر به چشمِ حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مَسْکَنَت بمانده است.

سعدیگلستانباب سوم در فضیلت قناعتحکایت شمارهٔ 2

هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عزَّ و جَلَّ.

پسندیده‌ست بخشایش ولیکن

سعدیگلستانباب هشتم در آداب صحبتحکمت شمارهٔ 16

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور