قصیدهٔ شمارهٔ 3 - این قصیدهٔ را عارف زرگر در مدح سنایی گفته

شاعر: سنایی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قافیہ: ا

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 19

صنف: قصیده

Toggle stanza 1
ای نهاده پای همت بر سر اوج سما
1

ای نهاده پای همت بر سر اوج سما

وی گرفته ملک حکمت گشته در وی مقتدا

2

بر سریر حکمت اندر خطهٔ کون و فساد

از تو عادل‌تر نبد هرگز سخن را پادشا

3

مشرق و مغرب ز راه صلح بگرفتی بکلک

ناکشیده تیغ جنگی روز کین اندر وغا

4

لاجرم ز انصاف تو، روی ز من شد پر درر

همچو از اوصاف تو، چشم زمانه پر ضیا

5

گوی همت باختی با خلق در میدان عقل

باز پس ماندند و بردی و برین دارم گوا

6

نی غلط کردم که رای صایبت با اهل عصر

کی پسندد از تو بازی یا کجا دارد روا

7

چون زر و طاعت عزیزی در دو عالم زان که تو

با قناعت همنشینی با فراغت آشنا

8

سیم نااهلان نجویی زان که نپسندد خرد

خاکروبی کردن آن کس را که داند کیمیا

9

شعر تو روحانیان گر بشنوند از روی صدق

بانگ برخیزد ازیشان کای سنایی مرحبا

10

حجتی بر خلق عالم زان دو فعل خوب خویش

شاعری بی‌ذل طمع و پارسایی بی‌ریا

11

عیسی عصری که از انفاس روحانیت هست

مردگان آز و معلولان غفلت را شفا

12

بس طبیب زیرکی زیرا که بی‌نبض و علیل

درد هر کس را ز راه نطق می‌سازی دوا

13

نظم گوهربار عقل افزای جان افروز تو

کرد شعر شاعران بوده را یکسر هبا

14

معجز موسی نمایست این و آنها سحر و کی

ساحری زیبا نماید پیش موسی و عصا

15

هر که او شعر ترا گوید جواب از اهل عصر

نزد عقل آنکس نماید یافه گوی و هرزه لا

16

زان که بشناسند بزازان زیرک روز عرض

اطلس رومی و شال ششتری از بوریا

17

شاعران را پایه بی‌شرمی بود تا زان قبل

حاصل و رایج کنند از مدح ممدوحان عطا

18

صورت شرمی تو اندر سیرت پاکی بلی

با چنان ایمان کامل، این چنین باید حیا

19

شعر و سحر و شرع و حکمت آمدت اندر خبر

ره برد اسرار او چون بنگرد عین‌الرضا

20

کاین چهارست ای سنایی چار حرف و یافتند

زین چهار آن هر چهار از نظم و نثر اوستا

21

تا حریم کعبه باشد قبلهٔ اهل سنن

تا نعیم سدره باشد طعمهٔ اهل بقا

22

سدره بادت دستگاه بخشش دارالبقا

کعبه بادت پایگاه کوشش دارالفنا

23

کعبه و سدره مبادت مقصد همت که نیست

جز «و یبقی وجه ربک» مر ترا کام و هوا

24

نظم عشق‌آمیز عارف را ز راه لطف و بر

برگذر از عیبهاش و در گذر از وی خطا

25

تا که باشد عارف اندر سال و ماه و روز و شب

شاکر افضال تو اندر خلا و اندر ملا

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ای خیالِ قامتت آهِ ضعیفان را عصا

بر رخت نظاره‌ها را لغزش از جوشِ صفا

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 3

او سپهر و من‌کف خاک اوکجا و من‌کجا

داغم از سودای خام غفلت و وهم رسا

بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 4

آن که تسبیح حصا بر صدق او آمد گوا

گاه احصای ثنایت گفته لا احصی ثنا

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 1 - فی توحیده سبحانه و تعالی

مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحبا

الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا

جامیدیوان اشعارقصایدشمارهٔ 2

من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا

سوی کوه طور رفتم حبذا لی حبذا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 131

عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا ؟

لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما ؟

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 144

سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را

از صبوحی‌های شاه آگاه کن فساق را

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 151

دوش آن جانان ما افتان و خیزان یک قبا

مست آمد با یکی جامی پر از صرف صفا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 152

از فراق شمس دین افتاده‌ام در تنگنا

او مسیح روزگار و درد چشمم بی‌دوا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 155

ای هوس‌های دلم بیا بیا بیا بیا

ای مراد و حاصلم بیا بیا بیا بیا

رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 156

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور