Toggle stanza 1
ز ناقصان خرد من کمال می گیرد
1

ز ناقصان خرد من کمال می گیرد

ز زنگ آینه من جمال می گیرد

2

چه حالت است که دشمن اگر شود ملزم

مرا ز شرم تب انفعال می گیرد

3

جنون بهانه تراش است و شوق طفل مزاج

ز رقص ذره مرا وجد و حال می گیرد

4

من و متابعت خضر نیک پی، هیهات

ز سایه فرد روان را ملال می گیرد

5

به روی آینه از خواب چون شود بیدار

نخست دل ز خود از بهر فال می گیرد!

6

کسی است صوفی صافی که خرقه اندازد

نه آن فسرده که بر دوش شال می گیرد

7

مرا ز نقش به نقاش چشم افتاده است

کجا دل از کف من خط و خال می گیرد؟

8

صفای گوهر دل در قبول آزارست

که مهر روشنی از خاکمال می گیرد

9

درون پوست نگنجد خطش ز رفتن حسن

که سایه عمر دراز از زوال می گیرد

10

ز هر کجا که غمی پای در رکاب آرد

نشان صائب شوریده حال می گیرد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور