غزل شمارهٔ 4437
شاعر: صائب
Toggle stanza 1حاشا که زعاشق سخن کام برآید
حاشا که زعاشق سخن کام برآید
از سینه آتش نفس خام برآید
بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماست
این سرو ز آغوش به اندام برآید
بگذشت ز تلخی همه ایام نشاطم
چون طفل یتیمی که به دشنام برآید
یک چشم زدن چشم تو غایب ز نظر نیست
آهو که گمان داشت چنین رام برآید
شیران جهان گردن تسلیم گذارند
از سلسله زلف تو چون نام برآید
در فکر اثر باش که چون دور کند چرخ
آوازه جمع از دهن جام برآید
بااینهمه آتش که نهان در جگر اوست
صائب که گمان داشت چنین خام برآید
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
گر بار دگر ماه من از بام برآید
بس فتنه که از گردش ایام برآید
امیرخسرو دهلویدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 506
آن دل که به هجر تو ز آرام برآید
زودش به مصیبت زدگی نام برآید
عرفیغزلیاتغزل شمارهٔ 197
گر چشم تر از پوست چو بادام برآید
آسان ز وصال شکرش کام برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4435
خوب است که بی رنج طلب کام برآید
آن کام چه ارزد که به ابرام برآید
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 4436
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

