غزل شمارهٔ 5841
Toggle stanza 1از زلف یار رنگ دگر برگرفتهایم
11
از زلف یار رنگ دگر برگرفتهایم
مومیم اگر چه نکهت عنبر گرفتهایم
22
پیش کسی دراز نگشته است دست ما
ما چون چنار از آتش خود درگرفتهایم
33
چون سر برآوریم ز دریا، که چون صدف
گوهر به آبروی برابر گرفتهایم
44
با دست رعشهدار چو شبنم درین چمن
دامان آفتاب مکرر گرفتهایم
55
گر دست ما تهی است ز سیم و زر نثار
از چهره آستان تو در زر گرفتهایم
66
کیفیت جوانی ما را خمار نیست
کز دست پیر میکده ساغر گرفتهایم
77
ما را به روی گرم چراغ احتیاج نیست
کز بال و پرفشانی خود درگرفتهایم
88
باور که میکند که درین بحر چون حباب
سر دادهایم و زندگی از سر گرفتهایم؟
99
در مشت خار ما به حقارت نظر مکن
کز دست برق، تیغ مکرر گرفتهایم
1010
صائب ز نقطهریزی کلک سخنتراز
روی زمین تمام به گوهر گرفتهایم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

