غزل شمارهٔ 5894
Toggle stanza 1بی آبرو حیات ابد زهر قاتل است
بی آبرو حیات ابد زهر قاتل است
ما آبرو به چشمه حیوان نمی دهیم
هر چند دست ما چو حباب از گهر تهی است
ما این صدف به گوهر غلطان نمی دهیم
از مفلسی کفایت ما چون ده خراب
این بس که باج و خرج به سلطان نمی دهیم
عریان تنی است جامه احرام شوق ما
دامن به دست خار مغیلان نمی دهیم
یوسف به سیم قلب فروشی نه کار ماست
از دست، نقد وقت خود آسان نمی دهیم
باشد سبکتر از همه ایام درد ما
روزی که درد سر به طبیبان نمی دهیم
بی پرده عیبهای خود اظهار می کنیم
فرصت به عیبجویی یاران نمی دهیم
جزو تن گداخته ما نمی شود
از رزق خویش هر چه به مهمان نمی دهیم
در کاروان ما جرس قال و قیل نیست
راه سخن به هرزه درایان نمی دهیم
در بزم اهل حال لب از حرف بسته ایم
جام تهی به باده پرستان نمی دهیم
صائب گهر به سنگ زدن بی بصیرتی است
عرض سخن به مردم نادان نمی دهیم
ما کنج دل به روضه رضوان نمی دهیم
این گوشه را به ملک سلیمان نمی دهیم
خاک مراد ماست دل خاکسار ما
تصدیع آستان بزرگان نمی دهیم
آڈیو
اس نظم کے لیے شعر بہ شعر آڈیو وقت ابھی دستیاب نہیں۔
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

