غزل شمارهٔ 558
Toggle stanza 1خوش کن از لاله رخان زلف پریشانی را
11
خوش کن از لاله رخان زلف پریشانی را
از دل گرم برافروز شبستانی را
22
گریه با سینه سوزان چه تواند کردن؟
نکند آبله سیراب، بیابانی را
33
باده خوب است به اندازه ساغر باشد
چه کند بلبل بی ظرف، گلستانی را؟
44
تا نرفته است سر رشته فرصت از دست
به که شیرازه شوی جمع پریشانی را
55
گر همه خانه کعبه است، که تعمیر مکن
تا توان کرد عمارت دل ویرانی را
66
عالم از تشنه لبان یک جگر سوخته است
به که بخشد لب او قطره بارانی را؟
77
اختیار لب خود را به خط سبز مده
نتوان داد به طوطی شکرستانی را
88
هر که از دست زلیخای هوس سالم جست
به دو عالم ندهد گوشه زندانی را
99
از شکرخنده بی پرده گلها پیداست
که ندیده است گلستان لب خندانی را
1010
حلقه گوش کند حرف پریشان سخنان
هر که دیده است سر زلف پریشانی را
1111
پیش آن کان ملاحت، دهن خوبان چیست؟
در نمکزار چه قدرست نمکدانی را؟
1212
عالم خاک، برومند ز بالای تو شد
بهر یک سرو دهند آب، خیابانی را
1313
خبرش نیست که آیینه ز طوطی چه کشید
به سخن هر که نیاورد سخندانی را
1414
در عنانداری چشم تر من حیران است
در تنور آن که گره ساخته طوفانی را
1515
به صف آرایی خود محشر ازان می نازد
که ندیده است صف آرایی مژگانی را
1616
وقت بسیار عزیزست، گرامی دارش
به زر قلب مده یوسف کنعانی را
1717
دل به آن چشم به افسانه و افسون مدهید
که به کافر نتوان داد مسلمانی را
1818
در هزاران نظر شوخ نباشد صائب
آنچه در پرده بود دیده حیرانی را
زمین

