غزل شمارهٔ 171
Toggle stanza 1هر کجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
11
هر کجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
نیست جز نالهکشیدن قلم مانی را
22
پیش از آن کز دم شمشیر تو نم بردارد
شست حیرت ورق دیدهٔ قربانی را
33
مطلب شوخی پرواز ز موج گهرم
به قفس کردهام امید پرافشانی را
44
اشک ما صرف تبهکاری غفلت گردید
ریخت این ابر سیه جوهر نیسانی را
55
جاه با بندگی آب رخ دیگر دارد
عزت افزود ز زنار سلیمانی را
66
چشمم از جنبش مژگان به شمار نفس است
جلوهات برد ازین آینه حیرانی را
77
دم تیغ تو و خورشید به یک چشمزدن
عرصهٔ صبح کند دیدهٔ قربانی را
88
جمعگشتن دل ما را به تسلی نرساند
از گهر کیست برد شیوهٔ غلتانی را
99
خلق بر وضع جنون محو نظردوختن است
آنقدر چاک مزن جامهٔ عریانی را
1010
هر کرا چشم درین بزم گشودند چو شمع
دید در نقش کف پا خط پیشانی را
1111
برخط و زلف بتان غره عشقی بیدل
حسن فهمیدهای اجزای پریشانی را
زمین

