غزل شمارهٔ 6668
Toggle stanza 1هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی
11
هر کجاگیری گلی در آب معمار خودی
کار هر کس را دهی انجام در کار خودی
22
سرسری مگذر ز تعمیر دل بیچارگان
کار محکم کن که در تعمیر دیوار خودی
33
هر چه از دلها کنی تعمیر پشتیبان توست
سعی در آبادی دل کن چو معمار خودی
44
پرده پوشی پرده بر افعال خود پوشیدن است
عیب هر کس را کنی پوشیده ستار خودی
55
هر که را از پا درآری پا به بخت خود زنی
جانب هر کس نگه داری نگهدار خودی
66
در گلستان رضا غیر از گل بی خار نیست
تو ز خود داری همیشه زخمی خار خودی
77
حق پرستی چیست، از بایست خود برخاستن
تا خدا را بهر خود خواهی پرستار خودی
88
دردهای عارضی را می کند درمان طبیب
با تو چون عیسی برآید چون تو بیمار خودی؟
99
تخم نار و نور با خود می بری زین خاکدان
در بهشت و دوزخ از گفتار و کردار خودی
1010
نیست در آیینه دل هیچ کس را جز تو راه
از که می نالی تو تردامن چو زنگار خودی؟
1111
از لحد خاک شکم پرور دهان وا کرده است
تو ز غفلت همچنان در بند پروار خودی
1212
در دل توست آنچه می جویی به صد شمع و چراغ
ماه کنعانی ولی غافل ز رخسار خودی
1313
فکر ایام زمستان می کنی در نوبهار
اینقدر غافل چرا از آخر کار خودی؟
1414
رشته تا دارد گره از چشم سوزن نگذرد
نگذری تا از سر خود عقده کار خودی
1515
عارفان سر در کنار مطربان افکنده اند
تو ز بی مغزی همان در بند دستار خودی
1616
نشکنی تا جنس مردم را، نگردی مشتری
خویش را بشکن اگر صائب خریدار خودی

