Toggle stanza 1
صفای روی ترا از نقاب می‌بینم
1

صفای روی ترا از نقاب می‌بینم

به ماه می‌نگرم آفتاب می‌بینم

2

اگرچه از سر زلفش بریده‌ام عمری است

هنوز در رگ جان پیچ و تاب می‌بینم

3

غبار چهره خورشیدطلعتی فرش است

به هر زمین که به چشم پر آب می‌بینم

4

نژاد گوهر من از محیط یکتایی است

به یک نظر همه را چون حباب می‌بینم

5

کشیده دار عنان درازدستی را

که دور حسن تو پا در رکاب می‌بینم

6

دماغ خوردن دود چراغ نیست مرا

به روشنایی دل در کتاب می‌بینم

7

چو موی بر سر آتش نشسته مژگانم

ز بس که گرم در آن آفتاب می‌بینم

8

کجا روم که درین صیدگاه ناکامی

هزار دام ز موج سراب می‌بینم

9

رخ گشاده ز دل زنگ می‌برد صائب

هلال عید به روی شراب می‌بینم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور