غزل شمارهٔ 4050
Toggle stanza 1سودا کدورت از دیوانه می برد
11
سودا کدورت از دیوانه می برد
از تیغ برق زنگ سیه خانه می بردا
22
در هیچ جا غریب نباشد خداشناس
عارف حضور کعبه ز بتخانه می برد
33
مرغی که شد ز دام تو آزاد در بهشت
سر زیر بال خویش غریبانه می برد
44
در حشر از صراط سبکبار بگذرد
هر کس مرا به دوش به میخانه می برد
55
همکاسه هر که با فلک سفله می شود
در کام شیر دست دلیرانه می برد
66
نسبت کند دو رشته همتاب را یکی
دیوانه وحشت از دل دیوانه می برد
77
فانوس اگر چه پرده چشم است شمع را
غیرت به دور گردی پروانه می برد
88
آزاده ای که دردسر زندگی کشید
از تیغ نشأه لب پیمانه می برد
99
از رهبرست قافله اشک بی نیاز
این رشته ره به گوهر یکدانه می برد
1010
سنگ نشان بود حرم کعبه شوق را
مجنون ز داغ فیض سیه خانه می برد
1111
صائب دلم سیاه شد از روی گرم چرخ
شمع لئیم روشنی از خانه می برد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

