Toggle stanza 1
از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد
1

از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد

آیینه دان چه فیض ز آیینه می برد

2

از مشک خود فروش بگیرید نافه را

این خام عرض خرقه پشمینه می برد

3

دل را سینه مساز که حسن غریب او

از دل غمی به صحبت آیینه می برد

4

در سنگ خون لعل ز شرم تو آب شد

گوهر عبث پناه به گنجینه می برد

5

ذوق شب وصال تو ای مایه نشاط

از یاد کودکان شب آدینه می برد

6

در حشر سر ز خانه زنبور برکند

هرکس به خاک سینه پرکینه می برد

7

صائب غم لباس به تن پروران گذار

در زیر یک نمد بسر آیینه می برد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور