غزل شمارهٔ 4051
Toggle stanza 1از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد
11
از بهر دل چه رنج عبث سینه می برد
آیینه دان چه فیض ز آیینه می برد
22
از مشک خود فروش بگیرید نافه را
این خام عرض خرقه پشمینه می برد
33
دل را سینه مساز که حسن غریب او
از دل غمی به صحبت آیینه می برد
44
در سنگ خون لعل ز شرم تو آب شد
گوهر عبث پناه به گنجینه می برد
55
ذوق شب وصال تو ای مایه نشاط
از یاد کودکان شب آدینه می برد
66
در حشر سر ز خانه زنبور برکند
هرکس به خاک سینه پرکینه می برد
77
صائب غم لباس به تن پروران گذار
در زیر یک نمد بسر آیینه می برد
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

