غزل شمارهٔ 3789

شاعر: صائب

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

قافیہ: ااورد

ہم وزن و قافیہ نظمیں: 1

صنف: غزل

Toggle stanza 1
دل غریب مرا بوی گل بجا آورد
1

دل غریب مرا بوی گل بجا آورد

کز آن بهار خبرهای آشنا آورد

2

به بوی پیرهن مصر بد مرساد!

که کار بسته ما را گرهگشا آورد

3

ز تیغ، فیض دم صبح عید می یابد

کسی که روی به سرمنزل رضا آورد

4

غرور عشق زلیخا بهانه انگیزست

وگرنه یوسف ما بندگی بجا آورد

5

همیشه سبز ز آب حیات باد چو خضر

خطی که حسن ترا بر سر وفا آورد

6

شکایت از ستم آسمان مروت نیست

که برگ سبزی ازان یار آشنا آورد

7

اگرچه گل به رخ یار نسبتی دارد

بدیهه عرق شرم از کجا آورد؟

8

همان که از گل بی خار داشت خار دریغ

مرا به سیر مغیلان پرهنه پا آورد

9

کجا به ناف کند بازگشت نافه چین؟

نمی توان دل رم کرده را بجا آورد

10

بساط مخمل و اطلس ز نقش ساده شده است

ز نقشهای مرادی که بوریا آورد

11

خط مسلمی از دار و گیر عقل گرفت

به آستانه عشق آن که التجا آورد

12

رسید تا به سگش استخوان من صائب

چها که بر سر من سایه هما آورد!

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور