غزل شمارهٔ 3789
شاعر: صائب
Toggle stanza 1دل غریب مرا بوی گل بجا آورد
11
دل غریب مرا بوی گل بجا آورد
کز آن بهار خبرهای آشنا آورد
22
به بوی پیرهن مصر بد مرساد!
که کار بسته ما را گرهگشا آورد
33
ز تیغ، فیض دم صبح عید می یابد
کسی که روی به سرمنزل رضا آورد
44
غرور عشق زلیخا بهانه انگیزست
وگرنه یوسف ما بندگی بجا آورد
55
همیشه سبز ز آب حیات باد چو خضر
خطی که حسن ترا بر سر وفا آورد
66
شکایت از ستم آسمان مروت نیست
که برگ سبزی ازان یار آشنا آورد
77
اگرچه گل به رخ یار نسبتی دارد
بدیهه عرق شرم از کجا آورد؟
88
همان که از گل بی خار داشت خار دریغ
مرا به سیر مغیلان پرهنه پا آورد
99
کجا به ناف کند بازگشت نافه چین؟
نمی توان دل رم کرده را بجا آورد
1010
بساط مخمل و اطلس ز نقش ساده شده است
ز نقشهای مرادی که بوریا آورد
1111
خط مسلمی از دار و گیر عقل گرفت
به آستانه عشق آن که التجا آورد
1212
رسید تا به سگش استخوان من صائب
چها که بر سر من سایه هما آورد!
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

