غزل شمارهٔ 63
Toggle stanza 1چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور را
11
چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور را
داغِ بیتابی چراغان کرد کوهِ طور را
22
از سرِ پر شور ما ای عقل ناقص درگذر
پاسبانی نیست حاجت خانهٔ زنبور را
33
بر گلِ رخسار او آن خالِ دلکش را ببین
بر کفِ دستِ سلیمان گر ندیدی مور را
44
بلبلِ بیشرم گرمِ ناله بیجا گشته است
عاشقِ خاموش باید غنچهٔ مستور را
55
ای خطِ بیرحم، دست از دانهٔ خالش بدار
از نظر پنهان مکن، دلخوش کن صد مور را
66
پیش ازین خالش چنین بیرحم و سنگیندل نبود
خط مشکین کرد خاکآلود این زنبور را
77
درد را با دردمندان التفاتِ دیگرست
با سرِ بندست پیوندِ دگر ساطور را
88
هر متاعی را خریداری است صائب در جهان
بهرِ زخمِ عاشقان دارد قیامت شور را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را
عرضِ یک خمیازه صحرا میکند مخمور را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 79
عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
از گداز دل دهد روغن چراغ طور را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 80
عشق کو تا گرم سازد این دلِ رنجور را
در حریمِ سینه افروزد چراغِ طور را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 60
نیست از سنگِ ملامت غم سرِ پر شور را
کس نترسانده است از رطلِ گران مخمور را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 61
خط نسازد بی صفا آن عارضِ پر نور را
از نسیمِ صبح پروا نیست شمعِ طور را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 62

