غزل شمارهٔ 63

Toggle stanza 1
چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور را
1
چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور را
داغِ بی‌تابی چراغان کرد کوهِ طور را
2
از سرِ پر شور ما ای عقل ناقص در‌گذر
پاسبانی نیست حاجت خانهٔ زنبور را
3
بر گلِ رخسار او آن خالِ دلکش را ببین
بر کفِ دستِ سلیمان گر ندیدی مور را
4
بلبلِ بی‌شرم گرمِ ناله بیجا گشته است
عاشقِ خاموش باید غنچهٔ مستور را
5
ای خطِ بی‌رحم، دست از دانهٔ خالش بدار
از نظر پنهان مکن، دلخوش کن صد مور را
6
پیش ازین خالش چنین بی‌رحم و سنگین‌دل نبود
خط مشکین کرد خاک‌آلود این زنبور را
7
درد را با دردمندان التفاتِ دیگرست
با سرِ بندست پیوندِ دگر ساطور را
8
هر متاعی را خریداری است صائب در جهان
بهرِ زخمِ عاشقان دارد قیامت شور را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور