غزل شمارهٔ 61
Toggle stanza 1نیست از سنگِ ملامت غم سرِ پر شور را
11
نیست از سنگِ ملامت غم سرِ پر شور را
کس نترسانده است از رطلِ گران مخمور را
22
ما به داغِ خود خوشیم ای صبح دست از ما بدار
صرفِ داغِ مُهر کن این مرهمِ کافور را
33
چرخِ عاجزکُش چرا در خاک و خونم میکشد؟
پای من دستِ حمایت بود دایم مور را
44
قهرمانِ عشق هر جا مجلسآرایی کند
چینی مودار میداند سرِ فغفور را
55
نفس را بدخو به ناز و نعمتِ دنیا مکن
آب و نانِ سیر، کاهل میکند مزدور را
66
حسن اگر این است و عالمسوزیِ رخسار این
میکُشد بیتابیِ غیرت چراغِ طور را
77
رتبهٔ افکار صائب را چه میداند حسود؟
بهرهای از حُسنِ یوسف نیست چشمِ کور را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را
عرضِ یک خمیازه صحرا میکند مخمور را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 79
عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
از گداز دل دهد روغن چراغ طور را
بیدل دهلویغزلیاتغزل شمارهٔ 80
عشق کو تا گرم سازد این دلِ رنجور را
در حریمِ سینه افروزد چراغِ طور را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 60
خط نسازد بی صفا آن عارضِ پر نور را
از نسیمِ صبح پروا نیست شمعِ طور را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 62
چون ز می افروختی آن عارضِ پر نور را
داغِ بیتابی چراغان کرد کوهِ طور را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 63

