Toggle stanza 1
گر چو غواصان توانی پای از سر ساختن
1

گر چو غواصان توانی پای از سر ساختن

می توانی جیب و دامن پرز گوهر ساختن

2

ایمنند آزاد مردان از پریشان خاطری

فرد را نتوان مجزا همچو دفتر ساختن

3

گر به این دستور گردد دستگاه عیش تنگ

صبح نتواند تبسم را مکرر ساختن

4

همچو مجنون می کند تسخیر وحش و طیر را

هر که بتواند ز موی خویش افسر ساختن

5

بی مثال افتاده یارم، ورنه چون فرهاد من

بیستون را می توانستم مصور ساختن

6

شمه سهلی است از نیرنگ سازی های حسن

بوسه در پیغام های تلخ مضمر ساختن

7

حلقه بر هر در زدن سرگشتگی می آورد

چون کلید قفل می باید به یک در ساختن

8

همچو موران از قناعت دست صائب برمدار

تا شود آسان ترا از خاک شکر ساختن

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور