غزل شمارهٔ 5997
شاعر: صائب
Toggle stanza 1چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟
11
چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟
خویش را آراستن، آیینه پنهان ساختن
22
پنجه خورشید را در آستین دزدیدن است
عشق را در پرده ناموس پنهان ساختن
33
کار بر شیرازه زلف تو مشکل می شود
ورنه آسان است دلها را پریشان ساختن
44
می تواند مور، اگر بخت سخن یاری کند
پایتخت خویش از دست سلیمان ساختن
55
می چکد جای عرق خون از جبین آفتاب
نیست آسان سنگ را لعل بدخشان ساختن
66
از جوانمردی است با یک قرص همچون آفتاب
عالمی را بی نیاز از خوان احسان ساختن
77
چون صدف پیش ترشرویان برای قطره ای
دست خود را کاسه دریوزه نتوان ساختن
88
پیش دانا از تمام علم ها بالاترست
خویش را با دانش سرشار نادان ساختن
99
یا ز سیلاب حوادث رو نباید تافتن
یا نباید خانه در صحرای امکان ساختن
1010
بر سر گفتار صائب را قدح می آورد
کار آیینه است طوطی را سخندان ساختن
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

