غزل شمارهٔ 4541
Toggle stanza 1آتش لعل از رخت در عرق شرم مرد
11
آتش لعل از رخت در عرق شرم مرد
سیب زنخدان تو دست ز خورشید برد
22
نقش شب وروز ما با مه وخور بدنشست
یک ره ازین کعبتین خنده نزد نقش برد
33
گرچه سرم رفته است صرفه همان با من است
تیغ کشید آفتاب قطره شبنم سترد
44
قدرشناسان وقت جان به صبوحی دهند
بر سر پیمانه ای صبح نفس را سپرد
55
از ستم روزگار صائب آسوده باش
هر کس نیشی که داشت در جگر ما فشرد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

