غزل شمارهٔ 3813
شاعر: صائب
Toggle stanza 1به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزد
11
به روی خوب تو هرکس ز خواب برخیزد
اگر ستاره بود آفتاب برخیزد
22
چنین که چشم ترا خواب ناز سنگین است
عجب که صبح قیامت ز خواب برخیزد
33
همان قدر مرو ای مست ناز از سر من
که بوی سوختگی زین کباب برخیزد
44
غبار هستی من تا به جاست ممکن نیست
که از میان من و او حجاب برخیزد
55
ز فیض عشق به رخسار گریه پرور من
اگر غبار نشیند سحاب برخیزد
66
نبرد روشنی می سیاهی از دل ما
مگر ز عارض ساقی نقاب برخیزد
77
چنین که اختر اهل سخن زمین گیرست
عجب که گرد ز روی کتاب برخیزد
88
اگر به تربت مخمور، تاک دست نهد
ز خواب مرگ به بوی شراب برخیزد
99
فغان که قافله نوبهار کم فرصت
امان نداد که نرگس ز خواب برخیزد
1010
غبار هستی من آنقدر گران خیزست
که از عذار تو طرف نقاب برخیزد
1111
ازان خطی که روی تو خاست، نزدیک است
که آه از جگر آفتاب برخیزد
1212
نخاست گوهر شادابی از جهان صائب
چگونه ابر ز بحر سراب برخیزد؟
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

