غزل شمارهٔ 562
Toggle stanza 1گرچه از درد خزانی شده رخساره ما
11
گرچه از درد خزانی شده رخساره ما
می توان چید گل از سینه صد پاره ما
22
نفس گرم درین بوته نخواهد ماندن
تا شود شیشه می این دل چون خاره ما
33
گرچه از داغ یتیمی دل ما سوخته است
هست سنگ یده هر مهره گهواره ما
44
چرب سازد علم از خون شفاعت خواهان
چون برآرد ز میان تیغ، ستمکاره ما
55
درد خود گر به مسیحای زمان عرض کنیم
می زند بر در بیچارگی از چاره ما
66
آب دریا نکند ریگ روان را سیراب
سیری از باده ندارد دل میخواره ما
77
صائب از سعی محال است به انجام رسد
سفر ریگ روان و دل آواره ما

