غزل شمارهٔ 4335
شاعر: صائب
Toggle stanza 1هر لحظه ترا حسن به صد رنگ برآرد
11
هر لحظه ترا حسن به صد رنگ برآرد
از دست تو دل کس به چه نیرنگ برآرد
22
محتاج به می نیست رخ لاله عذاران
این جام ز خود بادهٔ گلرنگ برآرد
33
چون غنچه به دامن دهدش برگ شکرخند
آن را که بهاران به دل تنگ برآرد
44
از نالهٔ بیپردهٔ ما داغ و کباب است
هر کس نفس از سینه به آهنگ برآرد
55
وقت است درین انجمن از تنگدلیها
چون پسته زبان در دهنم زنگ برآرد
66
از چوب و گل و سایه بیدست بهارش
عشق تو کسی را که ز فرهنگ برآرد
77
نومید مباشید که با جاذبهٔ عشق
معشوقهٔ خود کوهکن از سنگ برآرد
88
محتاج به کاوش نشود چشمهٔ عمرش
هر کس به خراش دل ما چنگ برآرد
99
بسیار شکفته است هوای چمن امروز
ترسیم که ما را ز دل تنگ برآرد
1010
از دامنِ تر روی زمین یک گلِ ابرست
آیینهٔ دل چون کسی از زنگ برآرد
1111
صائب شود آن روز ترا آینه بیرنگ
کان چهرهٔ روشن خطِ شبرنگ برآرد
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

