غزل شمارهٔ 1712
شاعر: صائب
Toggle stanza 1جهان و هر چه در او هست رونمای دل است
11
جهان و هر چه در او هست رونمای دل است
به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است
22
هوای نفس ترا کوچه گرد ساخته است
وگرنه نقد بود هر چه مدعای دل است
33
اگر به خضر نگردد دچار در ظاهر
همان تپیدن پوشیده رهنمای دل است
44
قدم برون منه از دل به سیر باغ و بهار
کدام غنچه این بوستان به جای دل است؟
55
ز چشمه آینه جویبار گردد صاف
صفای عالم ایجاد در صفای دل است
66
ز طفل مشربی ما به خنده تن در داد
وگرنه غنچه شدن باغ دلگشای دل است
77
ز تیغ یار عبث چشم خونبها دارد
به خون خویش زدن غوطه خونبهای دل است
88
مبین به چشم تعجب درین بلند ایوان
که همچو آبله افتاده زیر پای دل است
99
فضای بال گشایی درین خراب آباد
ز لامکان چو گذشتی همین فضای دل است
1010
نفس گداخته زان می کند سفر شب و روز
که در جهان نبود آنچه مدعای دل است
1111
به آفتاب حقیقت کسی رسد صائب
که همچو سایه شب و روز در قفای دل است
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

