غزل شمارهٔ 4884
Toggle stanza 1چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش
11
چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش
هست چون سد رمق سد سکندر گو مباش
22
ازخشن پوشی چه پروا عارف دل زنده را؟
پشت این آیینه روشن گهر زر گومباش
33
در گلستان بی پر و بالی است تشریف وصال
بلبلان را قوت پرواز در پرگو مباش
44
با دل روشن چراغ روز باشد آفتاب
دربساط آسمان خورشید انورگو مباش
55
ساده لوحی خار پیراهن شمارد نقش را
خانه آیینه روشن مصور گو مباش
66
همت عالی است مستغنی ازین دنیای پوچ
بیضه عنقا هما رادر ته پرگو مباش
77
از گل ابری چه شوکت می فزاید بحر را
دل چو شد از عشق پرخون دیده تر گو مباش
88
غنچه خسبان راچو هست از کاسه زانو شراب
باده گلرنگ در مینا و ساغر گو مباش
99
چون خودآرایان دنیا خرج چشم بد شوند
جامه و دستار مارا برسر و برگو مباش
1010
من که صائب لعل سازم سنگ را ازخون دل
در زمین چون تنگ چشمان گنج گوهر گو مباش
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

