Toggle stanza 1
چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش
1

چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش

هست چون سد رمق سد سکندر گو مباش

2

ازخشن پوشی چه پروا عارف دل زنده را؟

پشت این آیینه روشن گهر زر گومباش

3

در گلستان بی پر و بالی است تشریف وصال

بلبلان را قوت پرواز در پرگو مباش

4

با دل روشن چراغ روز باشد آفتاب

دربساط آسمان خورشید انورگو مباش

5

ساده لوحی خار پیراهن شمارد نقش را

خانه آیینه روشن مصور گو مباش

6

همت عالی است مستغنی ازین دنیای پوچ

بیضه عنقا هما رادر ته پرگو مباش

7

از گل ابری چه شوکت می فزاید بحر را

دل چو شد از عشق پرخون دیده تر گو مباش

8

غنچه خسبان راچو هست از کاسه زانو شراب

باده گلرنگ در مینا و ساغر گو مباش

9

چون خودآرایان دنیا خرج چشم بد شوند

جامه و دستار مارا برسر و برگو مباش

10

من که صائب لعل سازم سنگ را ازخون دل

در زمین چون تنگ چشمان گنج گوهر گو مباش

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور