غزل شمارهٔ 208
Toggle stanza 1کرد بی تابی فزون زنگ دل غم دیده را
11
کرد بی تابی فزون زنگ دل غم دیده را
پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را
22
می شود ظاهر عیار فقر بعد از سلطنت
توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را
33
تن به هر تشریف ناقص کی دهد نفس شریف؟
کعبه هیهات است پوشد جامه پوشیده را
44
همت عالی شود نازل ز پیوند خسیس
برگ کاهی مانع از پرواز گردد دیده را
55
منع ما از سیر گلزار ای چمن پیرا مکن
ور نه برمی چیند آهی این بساط چیده را
66
قدر یاقوت لب او را که می داند که چیست؟
جوهری قیمت نداند جوهر نادیده را
77
گرمخونی می کند بیگانگان را آشنا
موج می شیرازه گردد صحبت پاشیده را
88
صیقل دل های بی غم گرچه باشد ماه عید
تازه می سازد به ناخن داغ ماتم دیده را
99
رتبه کامل عیاران بیش گردد از محک
نیست پروایی ز میزان مردم سنجیده را
1010
خود حسابان صائب از دیوان محشر فارغند
از حساب اندیشه ای نبود قیامت دیده را
زمین

