غزل شمارهٔ 207

Toggle stanza 1
می کند پامال، تن آخر دل آسوده را
1
می کند پامال، تن آخر دل آسوده را
می شود دامن کفن این پای خواب آلوده را
2
جز پشیمانی ندارد حاصلی طول امل
چند پیمایی مکرر این ره پیموده را؟
3
آن که دارد آرزوی راه بی پایان عشق
کاش می دید این دل و دست و قدم فرسوده را
4
می کشد در حلقه فرمان به اندک فرصتی
گوشمال آسمان، گوش سخن نشنوده را
5
از دل شب می کند در یوزه روز سیاه
دید تا ماه تمام آن روی مشک اندوده را
6
دل چو غافل شد ز حق، فرمان پذیر تن شود
می برد هر جا که خواهد اسب، خواب آلوده را
7
کی برابر می کنم صائب به ماه و آفتاب؟
چهره بر آستان خاکساری سوده را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور