غزل شمارهٔ 99

Toggle stanza 1
نیست در دورانِ من میخانه حاجت خلق را
1
نیست در دورانِ من میخانه حاجت خلق را
بس بود پیمانهٔ من تا قیامت خلق را
2
کلکِ گوهربارِ من دادِ سخاوت می‌دهد
باش‌گو در آستین دستِ سخاوت خلق را
3
می‌کند ایجاد، گفتارِ بلند اقبال من
گر نباشد رحم و انصاف و مروت خلق را
4
گر حریفِ چرخِ کم فرصت نگردم، می‌کنم
مهربان از راهِ گفت و گو به فرصت خلق را
5
چون زمین هر چند زیرِ دست و پا افتاده‌ام
آسمانم از بلندی‌های فطرت خلق را
6
سوختم چون شمع تا روشن شد از من عالمی
سرمهٔ من کرد از اهلِ بصیرت خلق را
7
هزل و هجو و پوچ نتوان یافت در دیوانِ من
می‌رساند فالِ نیکِ من به دولت خلق را
8
چون هما با هر که پیوستم سعادتمند شد
سایهٔ من کرد از اهلِ سعادت خلق را
9
عشق را آتش فروزم، حسن را روشنگرم
می‌نمایم گرم در مهر و محبت خلق را
10
مستی آرد باده‌های تلخ و کلکِ من کند
هوشیار از بادهٔ تلخِ نصیحت خلق را
11
حرفِ حق از دشمنانِ خود نمی‌دارم دریغ
می‌کنم واقف ز اسرارِ حقیقت خلق را
12
همچو صیقل صائب از دیوانِ من هر مصرعی
پاک سازد سینه از زنگِ قساوت خلق را

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور