Toggle stanza 1
دو چشم شوخ ترا دیده‌بان نمی‌باید
1

دو چشم شوخ ترا دیده‌بان نمی‌باید

که آهوان حرم را شبان نمی‌باید

2

شکوه حسن تو راه نگاه را بسته است

گل‌عذار ترا دیده‌بان نمی‌باید

3

نگاه حسرت اگر دست و پای گم نکند

برای عرض تمنا زبان نمی‌باید

4

چه حاجت است به تدبیر، عقلِ مجنون را

درخت بادیه را باغبان نمی‌باید

5

سبکروان هوس را نظر به منزل نیست

برای تیر هوایی نشان نمی‌باید

6

بس است گَردِ یتیمیِ لباسِ گوهرِ من

مرا لباس دگر در جهان نمی‌باید

7

چه حاجت است به تحصیل علم، عارف را

ز خود برآمده را نردبان نمی‌باید

8

بس است نامهٔ پروانه، بوی سوختگی

به عرض حال، مرا ترجمان نمی‌باید

9

رفیق، در سفر آب و گل ضرور بود

برای رفتنِ دل، کاروان نمی‌باید

10

بس است نغمهٔ صائب گره‌گشای چمن

نسیمِ صبح درین گلستان نمی‌باید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور