غزل شمارهٔ 587
Toggle stanza 1به شاهراه توکل بود سفر ما را
11
به شاهراه توکل بود سفر ما را
یکی است توشه و زنار بر کمر ما را
22
گذشته است ز سر آب هر کجا هستیم
غم کنار و میان نیست چون گهر ما را
33
به خوش عنانی ما گوهری ندارد بحر
توان ز خویش نمودن به یک نظر ما را
44
شکست سنگ ره ما کجا تواند شد؟
که همچو موج ز دریاست بال و پر ما را
55
چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش
ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را
66
حریف باده آن چشم های مخموریم
نمی توان به قدح ساخت بی خبر ما را
77
چنان به فکر تو در خویشتن فرو رفتیم
که خشک شد چو سبو دست زیر سر ما را
88
شده است سینه ما همچو تیغ جوهردار
ز بس که آه شکسته است در جگر ما را
99
چه شکرهاست که در خارزار امکان نیست
به غیر عشق گرفتاری دگر ما را
1010
به هر زمین نفشانیم تخم خود صائب
نظر به سوختگان است چون شرر ما را

