غزل شمارهٔ 4183
Toggle stanza 1مخمور را نگاه تو سرشار میکند
11
مخمور را نگاه تو سرشار میکند
بدمست را عتاب تو هشیار میکند
22
آیینه را که مست شکر خواب حیرت است
مژگان شوخ چشم تو بیدار میکند
33
خال تو هر زمان به دلی میکند قرار
این نقطه بین که دور چو پرگار میکند
44
هر عزلتی مقدمه کثرتی بود
یوسف ز چاه روی به بازار میکند
55
دل میخورد ز حرف سبک خون خویش را
این شاخ را شکوفه گرانبار میکند
66
از بس که دید آینه من ندیدنی
جوهر بدل به سبزه زنگار میکند
77
خورشید هرکجا که دچار تو میشود
از انفعال روی به دیوار میکند
88
شستند گرد پنبه حلاج را به خون
زاهد همان عمارت دستار میکند
99
حیرت مرا ز هر دو جهان بینیاز کرد
این خواب کار دولت بیدار میکند
1010
بلبل ز ناله فاخته از گفتگوی ماند
صائب همان حدیث تو تکرار میکند
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

