Toggle stanza 1
مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشید
1

مست شد نقاش تا آن چشم جادو را کشید

طاقتش شد طاق تا آن طاق ابرو را کشید

2

خامه مانی کز او آب طراوت می چکید

موی آتش دیده شدتا آن گل رو را کشید

3

خامه مو در کفش سر رشته زنار شد

نقش پردازی که زلف کافر او را کشید

4

دیگر از بار خجالت سرو سر بالا نکرد

تا مصور بر ورق آن قد دلجو را کشید

5

رشته عمرش به آب زندگی پیوسته شد

خامه مویی که آن لعل سخنگو را کشید

6

دست و پا گم می کند از شوخی تمثال او

آن که صد ره بی کمند و دام آهو را کشید

7

حیرتی چون حیرت آیینه گر افتد به دست

می توان صائب شبیه چهره او را کشید

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور