Toggle stanza 1
دل رمیده ما بال وپرنمی خواهد
1

دل رمیده ما بال وپرنمی خواهد

ز خود برون شده برگ سفر نمی خواهد

2

دل از ضعیف نوازی نمی توان برگشت

و گرنه سوخته ما شرر نمی خواهد

3

چه حاجت است به مشاطه زلف مشکین را

شب وصال نسیم سحر نمی خواهد

4

به نامرادی خود واگذار عاشق را

که تلخکامی دریا شکر نمی خواهد

5

ز ناتمامی حسن است احتیاج لباس

میان نازک موران کمر نمی خواهد

6

ز کاهلی تو مقید به رهنما شده ای

و گرنه رفتن دل راهبر نمی خواهد

7

شبی به روز کند چون جرس به ناله خود

ز آه وناله دل ما اثر نمی خواهد

8

چنان مباش که بردوش خاک باشی بار

که باغبان شجر بی ثمر نمی خواهد

9

خوشم که حسن ترا درنیافته است تمام

ترا کسی که ز من بیشتر نمی خواهد

10

ازان مرا سفر بیخودی خوش آمده است

که زاد وراحله وهمسفر نمی خواهد

11

مخواه کم ز کریمان کز ابر نیسانی

دهان خشک صدف جز گهر نمی خواهد

12

شکست خاطر احباب کی روا دارد

مروتی که به دشمن ظفر نمی خواهد

13

خوشا کسی که ز هنگامه جهان صائب

بغیر داغ چراغ دگر نمی خواهد

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور