غزل شمارهٔ 5657
شاعر: صائب
Toggle stanza 1به که بردیده گستاخ تمنا فکنم
11
به که بردیده گستاخ تمنا فکنم
پرده ای کز رخ آن آینه سیما فکنم
22
خوش نشین نیست چنان جوهر بینایی من
که به هر آینه رو طرح تماشا فکنم
33
بی تو گر چشم به رخسار بهشت اندازم
مشت خاری است که در دیده بینا فکنم
44
مایه عیش حیات ابدی می گردد
هر نگاهی که بر آن قامت رعنا فکنم
55
نیست در روی زمین کوه گران تمکینی
تا بر او سایه اقبال چو عنقا فکنم
66
کشتی خاک ز آب گهرم طوفانی است
به که این گوهر شهوار به دریا فکنم
77
برنتابد دو جهان درد گرانسنگ مرا
این نه کوهی است که در دامن صحرا فکنم
88
خاک در کاسه کنم دیده دون همت را
به غلط دیده اگر بر رخ دنیا فکنم
99
تا گمان نفسی هست مرا، ممکن نیست
بار خود بر دل گردون چو مسیحا فکنم
1010
خجلم چون کف بی مغز ز روشن گهران
من که سجاده خود بر سر دریا فکنم
1111
می شود مشرق خورشید سعادت صائب
چون هما سایه اقبال به هر جا فکنم
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
ماخذ
فارسی متن کا ماخذ: گنجور

