غزل شمارهٔ 211
Toggle stanza 1از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را
11
از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را
نیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را
22
خاطر آشفته را شیرازه کنج عزلت است
دل ز جمعیت پریشان می شود سی پاره را
33
خصم را کردم به همواری حصار خویشتن
می کند آیینه من موم، سنگ خاره را
44
از تردد کرد آزادم دل بی آرزو
خواب طفلان لنگر تمکین بود گهواره را
55
نیست چشم شوخ را مانع ز گردش بیخودی
ماندگی از سیر نبود اختر سیاره را
66
نیست ممکن برق را در ابر پنهان داشتن
چون عنانداری کنم آن شوخ آتشپاره را؟
77
سیر و دور سبحه در محراب افزون می شود
در عبادت جمع چون سازم دل صد پاره را؟
88
ریزه چینان قناعت را تلاش رزق نیست
سنگ، روزی می رساند مرغ آتشخواره را
99
می پذیرد گر به خود شیرازه اوراق خزان
می توان گردآوری کردن دل صد پاره را
1010
کاسه دریوزه گردد چون صدف شد بی گهر
ریزش دندان فزاید حرص روزی خواره را
1111
تا به چند این صید وحشی را عنانداری کنم؟
سر به صحرا می دهم صائب دل آواره را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مهپاره را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 143
در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را
کهنه کردی در ورق گردانی این سی پاره را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 212
می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را
چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 213
می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را
چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 214

