غزل شمارهٔ 214
Toggle stanza 1می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را
11
می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را
چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟
22
خون به جای آب از سرچشمه ها گردد روان
کوه بردارد اگر درد من بیچاره را
33
عالم افسرده را مشاطه ای چون عشق نیست
صحبت فرهاد آدم کرد سنگ خاره را
44
می کشد دامن به خون بی گناهان جلوه اش
نیست پروای سلیمان آن پری رخساره را
55
آسمان آسوده است از بی قراری های ما
گریه طفلان نمی سوزد دل گهواره را
66
دشمنان خویش را بی عشق دیدن مشکل است
می کنم قسمت به بی دردان، دل صد پاره را
77
می کند امروز صائب موم نی در ناخنم
من که ناخن گیر می کردم به آهی، خاره را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مهپاره را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 143
از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را
نیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 211
در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را
کهنه کردی در ورق گردانی این سی پاره را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 212
می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را
چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 213

