غزل شمارهٔ 212
Toggle stanza 1در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را
11
در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را
کهنه کردی در ورق گردانی این سی پاره را
22
جوهر دل شد عیان از گرم و سرد روزگار
آب و آتش ذوالفقاری کرد این انگاره را
33
اهل دل را گفتگوی عشق آب زندگی است
نیست نقلی به ز اخگر مرغ آتشخواره را
44
دل نهاد درد تا بودم، فراغت داشتم
چاره جویی کرد سرگردان من بیچاره را
55
من که در صحرای خودکامی سراسر می روم
چون توانم جمع کردن این دل صد پاره را؟
66
عشرت روی زمین بسته است در آرام دل
خواب طفلان لنگر تمکین بود گهواره را
77
گر دل خود زنده خواهی خاکساری پیشه کن
به ز خاکستر لباسی نیست آتشپاره را
88
گوشه چشمی اگر صائب به حال من کنند
سرمه می سازم ز برق تیشه سنگ خاره را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
دوش من پیغام کردم سوی تو استاره را
گفتمش خدمت رسان از من تو آن مهپاره را
رومیدیوان شمسغزلیاتغزل شمارهٔ 143
از هوا گیرد سر دیوانه سنگ خاره را
نیست از رطل گران اندیشه ای میخواره را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 211
می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را
چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 213
می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را
چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 214

