غزل شمارهٔ 37
Toggle stanza 1غیر حق را میدهی ره در حریمِ دل چرا؟
11
غیر حق را میدهی ره در حریمِ دل چرا؟
میکِشی بر صفحهٔ هستی خطِ باطل چرا
22
از رباطِ تن چو بگذشتی دگر معموره نیست
زادِ راهی بر نمیداری ازین منزل چرا
33
هست چون جان، چاردیوارِ عناصر گو مباش
میخوری ای لیلی عالم غمِ محمل چرا
44
کار با تیغِ اجل در زندگانی قطع کن
کارها را میکنی بر خویشتن مشکل چرا
55
دَم چو آگاهی ندارد، تیغِ زهرآلودهای است
میزنی بر تیغ خود را هر دم ای غافل چرا
66
دیدهٔ صحرائیان از انتظارت شد سفید
اینقدر در حَی توقفکردن ای محمل چرا
77
ز اشتیاقت بحر از طوفان گریبان میدرد
پافشردن اینقدر ای سیلِ در منزل چرا
88
دیدهٔ قربانیان پوشش نمیگیرد به خود
چشمِ حیرانِ مرا میبندی ای قاتل چرا
99
صحبتِ حال است اینجا گفتگو را بار نیست
وقتِ ما را میکنی شوریده ای عاقل چرا
1010
شد ز وصلِ غنچه خوشبو جامهٔ بادِ سحر
در نیامیزی درین گلشن به اهلِ دل چرا
1111
میتواند کِشتِ ما را قطرهای سیراب کرد
اینقدر اِستادگی ای ابرِ دریادل چرا
1212
خاکِ صحرای عدم از خونِ هستی بهتر است
بر سرِ جان اینقدر میلرزی ای بسمل چرا
1313
چون شدی تسلیم، هر کامِ نهنگی ساحل است
اینقدر آویختن در دامنِ ساحل چرا
1414
نوری از پیشانیِ صاحبدلان دریوزه کن
شمعِ خود را میبری دلمرده زین محفل چرا
1515
شبنم از نظارهٔ خورشید بر معراج رفت
چشم میپوشی ز روی مرشدِ کامل چرا
1616
ای که روی عالَمی را جانبِ خود کردهای
رو نمیآری به روی صائبِ بیدل چرا؟
زمین

