Toggle stanza 1
چشم می‌پوشی ازان رخسارِ جان‌پرور چرا؟
1
چشم می‌پوشی ازان رخسارِ جان‌پرور چرا؟
می‌کنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا
2
غیرتی کن چون گهر جیبِ صدف را چاک کن
می‌خوری سیلی درین دریای بی لنگر چرا
3
خردهٔ جان می‌جهد از سنگ بیرون چون شرار
می‌زنی چندین گره بر روی یکدیگر چرا
4
صیقلی کن سینهٔ خود را به آهِ آتشین
می‌کنی دریوزهٔ نور از مه و اختر چرا
5
پاره‌کن زنّارِ جوهر از میانِ خویشتن
خونِ مردم می‌خوری ای تیغِ بدگوهر چرا
6
نیست جای پَر‌فشانی چار‌دیوارِ قفس
مانده‌ای در تنگنای طارمِ اخضر چرا
7
بر سپندِ شوخ، مجمر تنگنای دوزخ است
بر نمی‌آیی چو بوی عود ازین مجمر چرا
8
می‌توانی شد چراغِ خلوتِ روحانیان
می‌کنی ضبطِ نفس در زیرِ خاکستر چرا
9
آفتابِ دولتِ بیدار بر بالینِ توست
می‌شوی با خواب ای بی‌درد همبستر چرا
10
نیستی صائب حریفِ تلخیِ ایامِ هجر
جان نمی‌سازی نثارِ صحبتِ شکّر چرا؟

آڈیو

صداکار منتخب کریں

0:000:00

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور

آڈیو کا ماخذ: گنجور