غزل شمارهٔ 1821

Toggle stanza 1
ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست
1

ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست

ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست

2

درین زمانه چنان راه فیض مسدوست

که از شکاف دل امید روشنایی نیست

3

خوش است دردل شب دستگیری محتاج

عبادتی که نهانی بود ریایی نیست

4

ز بیقراری دراست تیغ بازی من

وگرنه موج مرا میل خودنمایی نیست

5

دل من و تو ز همصحبتان دیرینند

مرا به ظاهر اگر با تو آشنایی نیست

6

ز فیض بی ثمری فارغ از خزان شده ام

مرا چو سرو شکایت ز بینوایی نیست

7

فغان که آبله در پرده می کند اظهار

شکایتی که مرا از برهنه پایی نیست

8

خمش ز دعوی دانش، که جهل را صائب

هزار حجت ناطق چو خودستایی نیست

زمین

ہم وزن و قافیہ نظمیں

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور