غزل شمارهٔ 75
Toggle stanza 1ننگِ کفرِ من به فریاد آورد ناقوس را
11
ننگِ کفرِ من به فریاد آورد ناقوس را
میکِشد ایمانِ من در خون، لبِ افسوس را
22
از هوایِ نفسِ ظلمانی است سِیر و دورِ خلق
دود میآرد به جنبش صورتِ فانوس را
33
عیبِ خود دیدن مرا ز اهلِ هنر ممتاز کرد
منفعت از پا زیاد از پر بود طاوس را
44
خوفِ ما ز اعمالِ ناشایستِ خود باشد که نیست
نامهٔ قتلی به جز مکتوبِ خود، جاسوس را
55
عالَمِ معقول صائب روی بنماید ترا
گر توانی ترککردن عالمِ محسوس را
زمین
ہم وزن و قافیہ نظمیں
برکش ای صوفی ز سر این خرقه سالوس را
جام می بستان و بشکن شیشه ناموس را
جامیدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 36
نعل در آتش گدازد، روی گرمت بوس را
زخمیِ دندان کند لعلت لبِ افسوس را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 73
نیست از رازِ نهانِ من خبر جاسوس را
نبضِ من بندِ زبان گردید جالینوس را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 74
عشق کو تا چاک سازم جامهٔ ناموس را
پیشِ زُهّاد افکنم این خرقهٔ سالوس را
صائبدیوان اشعارغزلیاتغزل شمارهٔ 76

