Toggle stanza 1
ما به روی تلخ صلح از اهل عالم کرده ایم
1

ما به روی تلخ صلح از اهل عالم کرده ایم

چشم شور خلق را بر خویش زمزم کرده ایم

2

مردمی دورست ازین شیرین دهانان، ور نه ما

سنگ را بسیار چون فرهاد آدم کرده ایم

3

نیست چندانی که گردد سیر چشم مور ازان

خرمنی کز خوشه چینی ها فراهم کرده ایم

4

در کهنسالی همان مغلوب نفس سرکشیم

قامت خم را به دست دیو خاتم کرده ایم

5

چون نیاید بوی خون از آه دردآلود ما؟

ما به آب چشم، سبز این نخل ماتم کرده ایم

6

از گذشت نارسای خود همان شرمنده ایم

گرچه اول گام ترک هر دو عالم کرده ایم

7

تا در الفت به روی آشنایان بسته ایم

جنت در بسته را بر خود مسلم کرده ایم

8

از خزان صائب نبازد رنگ تا دامان حشر

گلستانی را که ما از فکر خرم کرده ایم

ماخذ

فارسی متن کا ماخذ: گنجور